حكيم زجاجى
117
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بيا و در آن بوموبر عدل كن * سياست به جاى آور و بذل كن 20 نگر تا چو آيى به كوفه درون * نگيرند آن مردمانت زبون سپاهى كه از مهلب سرفراز * به پنهان سوى كوفه گشتند باز هم اندر زمان باز مهلب فرست * اگر شب رسى هم در آن شب فرست ممان تا يكى چشم برهم زند * و يا بر لب خشك ترنم زند بروبوم مكه به يحيى سپار * سوى كوفه و بصره شو مردوار 25 چو فرمان به حجاج ملعون رسيد * ز مكه تن خويش بيرون كشيد به كوفه درآمد پر از كينه بود * به مزگت شد آن روز آدينه بود هم آن جامهء راه پوشيده مرد * به منبر برآمد چو باد و چو گرد دلاور كمانى گرفته به دست * پر از هيبت و خشم چون پيل مست همىگفت هركس ، كه آمد امير * عمامه به رخ بسته بد كندوير 30 ورا مردم شهر نشناختند * به مزگت ز هر جاى مىتاختند به چشم سران اندرآمد حقير * كه كوتاه بد آن سگ كندوير محمد « 1 » كه بد نام بابش عمير * چنين گفت بهر امام و امير كه لعنت بر اين آل مروان دون * كه كردند اين مؤمنان را زبون چنين ناكسان را فرستد امير * به جاى بزرگان دانشپذير 35 مقام على را به گبرى دهند * كلاه بزرگيش بر سر نهند همىخواست آن مرد بينا و پاك * فشاندن بر آن مرد ناپاك خاك ز منبر كشيدن نگونش به زير * يكى گفت كاى نامدار دلير بمان تا سخن گويد اين بدنشان * پس آنگاه بر تاركش خونفشان فصيح جهان بود حجاج شوم * نبد مثل او در همه شام و روم 40 محمد عمير آن دلاور پلنگ * يكى سنگ بگرفت محكم به چنگ بدان تا پراكنده گويد به جاى * زند بر سر كافر تيرهراى همىگشت در كوفه چندى سوار * منادىكنان تند از هر كنار كه مردم همه سوى مزگت روند * چو فرياد و فرمان ما بشنوند
--> ( 1 ) محمد بن عمير الهمدانى